
ترامپ در زمینهی سیاستگذاری، اختیار کامل و مستقل از خود ندارد؛ او صرفاً چهرهی ظاهری اجرایِ راهبردی است که با استفاده از روشهای نامطلوب دنبال میشود. این راهبرد با هدفِ حفظ سلطه و هژمونی آمریکا طراحی شده و در نهایت چین و روسیه را هدف قرار خواهد داد. با این حال، احتمالاً این راهبرد با شکست مواجه میشود، زیرا ایالات متحده در محاسبات خود اشتباهات بزرگی مرتکب شده است.
در نوامبر ۲۰۲۲ که مقالهی «جنگ بدون صلح» را نوشتم، ذهنم عمدتاً معطوف به جنگ اوکراین بود. رمان دورانساز «جنگ و صلح» اثر تولستوی را در یک جمله چنین توصیف کردم:
«حماسهای که در آن داستانهای بسیاری در هم تنیده شدهاند و در میان آنها، داستانی عاشقانه همچون گلهای رز که به دور یک آلاچیق پیچیدهاند، جریان دارد؛ و در پایان، ناتاشا و پیر به یکدیگر میرسند.» این داستانی است که با وجود کشتارِ عظیم در جنگهای ناپلئونی، سرانجام به یک پایان عاشقانه میرسد؛ پایانی خوش به سبک روسی.
اما از سوی دیگر، به یاد نویسندهی سوئیسی، درونمات افتادم که زمانی گفته بود: «یک داستان تنها زمانی واقعاً روایت شده است که بدترین چرخش ممکن را به خود گرفته باشد.»
در نوامبر ۲۰۲۲، هنوز امیدوار بودم که درگیری اوکراین با پایانی خوش به سرانجام برسد. اما امروز باید اعتراف کنم که احتمالاً دورنمات ــ که بسیار کماحساستر و غیررمانتیکتر از تولستوی بود ــ درست از آب درخواهد آمد.
نه تنها جنگ در اوکراین همچنان ادامه دارد، بلکه اکنون خشونت و نسلکشی سراسر خاورمیانه را نیز دربر گرفته است. در این چارچوب، ایالات متحده و اسرائیل دربارهی توان نظامی ایران دچار خطای محاسباتی شدهاند؛ خطایی که از این تصور نادرست و دشوارفهم ناشی میشود که میتوان بدون جنگ زمینی و صرفاً با حملات هوایی در یک جنگ پیروز شد. این در حالی است که تاریخ آمریکا، بیش از هر چیز، نشان میدهد که چنین رویکردی هرگز موفق نبوده است.
ایرانیان با در اختیار داشتن کنترل تنگه هرمز از یک اهرم اقتصادی برخوردارند که بسیاری از برگهای برندهی ادعایی غرب را از دست آن خارج کرده است. از این رو، این وضعیت احتمالاً به جای تضعیف چین و روسیه ــ آنگونه که در سناریوی مورد نظر آمریکا پیشبینی شده بود ــ به تقویت آنها منجر خواهد شد.
رؤسای جمهور آمریکا بهمثابه ابزار تبلیغاتی؛ ترامپ نیز استثنا نیست
هرگاه از زمان پایان جنگ جهانی دوم تاکنون رئیسجمهور جدیدی در آمریکا انتخاب شده است، به رأیدهندگان خود وعدهی رفاه بیشتر، زندگی بهتر، صلح بیشتر و دموکراسی گستردهتر داده است. این وعدهها بهطور منظم محقق نشدهاند و به نظر میرسد که نوام چامسکی حق داشته باشد که میگوید: هیچ رئیسجمهوری پس از جنگ جهانی دوم نتوانسته است واقعاً بر سیاست خارجی ایالات متحده تأثیر تعیینکنندهای بگذارد. به باور او، این ثروتمندان و قدرتمندانِ پشت پرده هستند که تصمیمات اصلی را میگیرند؛ کسانی که انتخاب نمیشوند، اما نهادهای کلیدی دولتی و غیردولتی را با نمایندگان و افراد مورد اعتماد خود پر میکنند و از آنان با عنوان «دولت پنهان» (Deep State) یاد میشود. این گروهها هستند که در نهایت مسیر سیاستها را تعیین میکنند.
کندی (JFK) در میان رؤسای جمهور یک استثنا بود؛ او مصمم بود اهدافش را ــ علیرغم همه موانع ــ محقق کند. پس از شکست فاجعهبار خلیج خوکها، آلن دالس را برکنار کرد، قصد داشت سازمان سیا را منحل کند، با تشدید جنگ در ویتنام مخالفت کرد، دستور داد «شورای صهیونیستی آمریکا» (AZC) _ زمینهسازِ آیپک (AIPAC) _ بهعنوان یک عامل خارجی ثبت شود، و تلاش کرد از دستیابی اسرائیل به بمب هستهای جلوگیری کند. خلاصه اینکه او از دستورهای «دولت پنهان» پیروی نکرد و کنار گذاشته شد.
بسیاری میدانند، یا دستکم چنین گمان میکنند، که ماجرا به این شکل رخ داده است، اما حتی امروز نیز پروندههایی که میتوانند حقیقت را آشکار کنند همچنان محرمانه و تحت کنترل نگه داشته شدهاند. احتمالاً نه برای حفاظت از افراد _چون آنها احتمالاً همگی اکنون مردهاند_ بلکه به این دلیل که افشای کامل واقعیت نشان میدهد این نظام واقعاً همانطور عمل میکند که توصیف شده است.
مستندسازیِ آنچه گفته شد احتمالاً خسارتی جبرانناپذیری به تصویر و اعتبار دولت ایالات متحده و در واقع به کل «نظام دموکراتیک» آمریکا وارد خواهد کرد. درباره پیامدهای چنین افشایی فقط میتوان حدس زد.
ترامپ نیز در همان وضعیت رؤسای جمهور پیش از خود قرار دارد. او از ویژگیها و جایگاه شخصیتی یک کندی برخوردار نیست و بنابراین حتی نخواهد توانست فضای مثبتی ایجاد کند. او حامیان خود را ناامید نخواهد کرد. تفاوت واقعی او با رؤسای جمهور پیشین در شیوهی ارتباطاتاش است. هیچ رئیسجمهوری تاکنون به این شکل ارتباط برقرار نکرده است.
او خود را خدمتگزار مردم نمیداند، بلکه میخواهد در تاریخ بهعنوان بزرگترین فرد ثبت شود؛ هدفی که احتمالاً به آن دست نخواهد یافت. در هر سخنرانی عمومی یا هر پیامش در تروث سوشال، نهتنها ناتوانی خود را آشکار میکند، بلکه اظهاراتی مطرح میکند که حتی در سطحیترین بررسیها نیز قابل دفاع نیستند.
محبوبیت او در تضاد آشکار با خودشیفتگیاش قرار دارد؛ در حال حاضر میزان تأیید عمومی او تنها ۳۸ درصد است. علاوه بر این، افشاگریهای مربوط به اپستین و نحوهی مدیریت انتشار این اطلاعات، پرسشهایی را مطرح کرده که بیش از پیش به اعتبار او لطمه میزند.
بنابراین، تفاوت ترامپ با رؤسای جمهور پیشین در این است که او حتی غیرقابلاعتمادتر عمل میکند و نوعی بدویت و فقدان پیچیدگیِ فکری خود را به نمایش میگذارد که احتمالاً بیسابقه است و تهدیدی برای کشور محسوب میشود.
زوال رؤیای آمریکایی
در پایان هر انتخابات ریاستجمهوری، مردم آمریکا با برندهای جدید روبهرو میشوند که ادعا میکند سیاستهایی را دنبال خواهد کرد که رضایت اکثریت جامعه را جلب کند. آمریکاییِ معمولی خواستههای سادهای دارد؛ نه خواستههایی صرفاً آمریکایی، بلکه آرزوهایی که احتمالاً بیشتر مردم جهان در آن شریک هستند: داشتن زندگی خوب برای خود و خانوادهاش تا بتواند «رؤیای آمریکایی» را زندگی کند.
اما آمریکاییها، طی ۷۵ سال گذشته فریب خوردهاند و یک نمودار بهتنهایی برای اثبات این ادعا کافی است. در سال ۱۹۵۰، بیش از ۵۰ درصد از آمریکاییهای متأهل توانایی خرید خانه، تحقق رؤیای آمریکایی و تشکیل خانواده را داشتند. همچنین در همان سال، ۶۵ درصد از مادران میتوانستند در خانه بمانند و از فرزندان خود مراقبت کنند.
امروزه این رقم به ۱۵ درصد کاهش یافته است. با وجود اینکه بیشتر خانوادهها اکنون دارای دو منبع درآمد هستند، تنها ۱۲ درصد از خانوادهها تا سن ۳۰ سالگی توانایی خرید خانه را دارند. این موضوع، به گفته نویسنده، بهخوبی نشاندهنده افول و زوال رؤیای آمریکایی است.
از سوی دیگر، شاهد تمرکز ثروت در میان ثروتمندترین ۱٪ جمعیت هستیم؛ کسانی که امروز ۳۱٫۷٪ از ثروت را در اختیار دارند، در حالی که ۵۰٪ پایین جامعه تنها حدود ۲٫۵٪ از ثروت را در اختیار دارند.
از این رو، به نظر میرسد رؤسای جمهور آمریکا از زمان جنگ جهانی دوم به بعد به رفاه شهروندان عادی توجهی نداشتهاند. هیچ توضیح منطقیای وجود ندارد که چرا مردم همچنان تا امروز به این افراد باور دارند و به آنها اعتماد میکنند.
برای نتیجهگیری موقت میتوان گفت که تأثیر رئیسجمهور آمریکا عامدانه ناچیز نگاه داشته شده و منافع واقعی مردم آمریکا طی ۷۵ سال گذشته توسط هر دولتی زیر پا گذاشته شده است.
دروغ، تقلب، سرقت و جنگ بهعنوان ابزار حفظ هژمونی
راهبرد بلندمدت برای حفظ هژمونی آمریکا غیرقابل اجرا خواهد بود اگر هر رئیسجمهور جدید آزاد باشد دستور کار خودش را دنبال کند؛ حتی اگر این دستورِ کار شامل رفتار منصفانه با مردم خود و کشورهای خارجی باشد.
حفظ هژمونی، لاجرم مستلزم آن است که در داخل کشور، منافع مردمِ خود بهطور کامل نادیده گرفته شود و در سیاست خارجی نیز جنگها، جنایات جنگی، نسلکشی و خیانت رخ دهد، زیرا هژمونی آمریکا نه در داخل و نه در خارج از کشور از طریق رقابت منصفانه قابل دستیابی نیست.
بر همین اساس، پایههای صنعتی، مالی و سایر بنیانهای اقتصادی آمریکا از سال ۱۹۴۵ به بعد بر اثر جنگها، فساد و بهویژه فرایند غیرقابل بازگشت «صنعتزدایی» تضعیف شدهاند. مایک پمپئو، رئیس پیشین سازمان سیا، مهر تأییدی بر این رفتار زد، زمانیکه در ۱۵ آوریل ۲۰۱۹ با افتخار اعلام کرد:
«ما دروغ گفتیم، تقلب کردیم، دزدی کردیم».
ایالات متحده استفاده از زور را بهعنوان آخرین راهحل به کار نمیگیرد، بلکه اغلب آن را بهمثابه یک درمان همهجانبه به کار میبرد؛ دستکم زمانی که طرف مقابل فوراً از اولتیماتومهای کاملاً بیقاعدهی قدرت مسلط تبعیت نکند.
اعداد خود گویای همه چیز هستند: «سرویس پژوهشی کنگره» (Congressional Research Service) صدها مورد را ثبت کرده است که در آنها نیروهای مسلح آمریکا از سال ۱۷۹۸ تاکنون در خارج از کشور مستقر شدهاند، که بخش بزرگی از آنها پس از سال ۱۹۴۵ رخ داده است—تنها بین سالهای ۱۹۹۱ تا ۲۰۲۲، ۲۵۱ مداخلهٔ نظامی ثبت شده است. منابع دیگر نشان میدهند که ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم آغازگر ۲۰۱ مورد از ۲۴۸ درگیری مسلحانه بوده است. شرحی دقیقتر—و البته ناقص—از این موارد را میتوان در ویکیپدیا یافت.
اکثر آمریکاییها از این ارقام آگاه نیستند؛ مردم ترجیح میدهند دربارهٔ پلیس یا عملیات امنیتی صحبت کنند که صرفاً برای حفاظت از امنیت مردم آمریکا انجام میشود. از نگاه افکار عمومی آمریکا، جنگ کره، جنگ ویتنام، جنگ خلیج فارس، جنگ افغانستان و جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بهطور رسمی «جنگ» محسوب میشوند.
این ارقام نجومی مربوط به جنگها هزینهای سرسامآور به همراه دارند. آنقدر زیاد که حتی ترامپ را وادار کرد ادعا کند ایالات متحده توانایی تأمین کامل برنامههای بهداشتی و اجتماعی دولت مانند، خدمات درمانی و مراقبت از کودکان را ندارد، زیرا هزینههای عملیات نظامی جاری بیش از حد بالاست؛ او بهطور خاص به «جنگها» و نیاز به «حفاظت نظامی» اشاره کرد.
فساد در سطوحی حیرتانگیز
رفتار خشن و نادرست آمریکا نسبت به همه _از جمله شهروندان خودش_ به نوع خاصی از نیروهای انسانی نیاز دارد؛ افرادی که گویا بهراحتی هم پیدا میشوند. این افراد با این شعار عمل میکنند: «دروغ بگو، تقلب کن و دزدی کن.» بنابراین نباید تعجب کرد که آمریکا یکی از فاسدترین کشورهای جهان به شمار میرود؛ هرچند که البته خود آمریکا هیچ ابایی ندارد دیگر کشورها را به فساد متهم کند و قوانینی ضد فساد تصویب کند تا توجه را از فساد داخلی خود منحرف سازد.
فساد بیش از همه در تولید تسلیحات آشکار میشود. سامانههای تسلیحاتی مشابه، زمانی که از آمریکا تأمین میشوند، تا ده برابر گرانتر هستند؛ برای مثال، قیمت بالگرد تهاجمی آپاچی ده برابر نمونهٔ روسی آن، کاموف KA-52، است، در حالی که از نظر کارشناسان این دو در یک سطح ارزیابی میشوند. نتیجه این وضعیت فاجعهبار است: آمریکا که بالاترین هزینهی نظامی جهان را دارد _با بودجهای در حدود ۱٫۵ تریلیون دلار که طبق اعلام وزارت دفاع آمریکا برای سال ۲۰۲۷ برنامهریزی شده_ تاکنون در تلاشهای خود علیه ایران با بودجهای کمی بیش از ۹ میلیارد دلار ناکام مانده است.
فساد در جریان جنگ جاری با ایران به سطوح جدیدی رسیده است و اعضای حلقهی نزدیک به دولت ترامپ از طریق معاملات نهانی (insider trading) به ثروتاندوزی شخصی مشغول شدهاند. در اینجا به یک توییت مفصل از پیتر گرینوس اشاره میکنم که نهتنها این جرائم را مستند کرده، بلکه میگوید مقامات هیچ اقدامی در این زمینه انجام نمیدهند که نشانهای است روشن از اینکه فساد نهادینه شده است.
فساد در همهجا از جمله در در سوئیس که اغلب بهعنوان کشوری بسیار پاک تصور میشود، وجود دارد. اگر به افراد فرصت دزدی داده شود، بخش قابل توجهی از مردم برای کسب پولِ غیرقانونی وسوسه خواهند شد و این امر زمانی آسانتر میشود که خطر دستگیری نسبتاً پایین باشد. در روسیه، برای مثال، فساد یک مشکل است؛ اما در آمریکا به یک مدل کسبوکار تبدیل شده است. در روسیه، مقامات بهطور مداوم با فساد مقابله میکنند و آن را علناً افشا میکنند. من روسیه را ۳۰ سال میشناسم و میتوانم تأیید کنم که فساد بهطور چشمگیری کاهش یافته است، اما هنوز بهطور کامل از بین نرفته است.
مقامات روسیه از پیگرد قانونی افراد قدرتمند و حتی زندانی کردن آنها ابایی ندارند. مورد زیر قابل توجه است: بهزودی پس از آنکه آندری بلوسوف وزیر دفاع شد، تمام معاونان وزیر دفاع پیشین به جرم فساد در سطح قابل توجهی مجرم شناخته شدند. برجستهترین نمونه، تیمور ایوانوف است. او پیشتر نیز در پروندهای جداگانه به ۱۳ سال زندان محکوم شده بود. آن پرونده مربوط به خرید کشتیهای راهبردی کرچ بود که به کریمه متصل میشوند، و همچنین اختلاس از بانک «اینترکومرز». علاوه بر این، او به دریافت رشوههایی به ارزش ۱٫۴ میلیارد روبل و دریافت یک وام غیرقابل بازپرداخت برای ساخت یک سونا متهم شد. در آوریل ۲۰۲۶، محاکمهٔ دیگری از این نوع علیه او آغاز شد.
من از هیچ موردی در آمریکا آگاه نیستم که در آن یک مقام ارشد دولتی یا افسر نظامی به دلیل فساد به مجازات طولانی زندان محکوم شده باشد، آنسان که در روسیه رخ میدهد. همین واقعیت بهتنهایی فساد را تشویق میکند، زیرا در آمریکا افراد از تعقیب قضایی واهمه ندارند.
فساد نهادینهشده در آمریکا نهتنها برای همهی کسانی که مطابق قوانین و مقررات عمل میکنند ناامیدکننده است، بلکه در نهایت روند افول آمریکا را تسریع میکند، زیرا این جرائم باعث افزایش قیمتها در بخشهای درگیر _مانند صنعت دفاعی_ میشوند. علاوه بر این، به دلیل فساد در صنعت دفاعی، بهترین سلاحها تولید نمیشوند، بلکه آنهایی ساخته میشوند که تولیدکنندگانشان با مؤثرترین روش به تصمیمگیرندگان رشوه میدهند. نتیجه این وضعیت، بسیاری از سامانههای تسلیحاتی آمریکاست که با وجود هزینههای نجومی، از سامانههای تسلیحاتی خارجی ضعیفتر هستند. کارشناسان اغلب از اف-۳۵ بهعنوان نمونه یاد میکنند.
اتحادهای نامطلوب
آمریکا برای دستیابی به اهداف خود، همواره با حاکمان مشکوک و مسئلهدار متحد شده است. این یک ضرورت بوده، زیرا رهبرانی که به رفاه کشورهای خود اهمیت میدهند، برای اهداف آمریکا در آن کشورها مناسب نیستند و بنابراین توسط آمریکا از طریق کودتاها و سرنگونیها با افراد مناسبتر جایگزین میشوند. تنها برای ذکر یک مثال در ارتباط با جنگ ایران، به شاه ایران اشاره میکنم؛ شخصی که در جریان عملیات «آژاکس» (Ajax) توسط سیا و MI6، قربانی شد، رئیسجمهور منتخب و دموکراتیک، محمد مصدق، بود.
آمریکاییها میلیاردها دلار به شاه برای فروش منابع ایران تزریق کردند و با ایجاد ساواک از حکومت او حمایت کردند؛ سازمانی مخفی که با خشونتی در حد گشتاپو عمل میکرد. در این روند، موساد و برخی اعضای سابق گشتاپو نیز نقش داشتند؛ اتحادی که اقدامات امروز اسرائیل در غزه و لبنان و همچنین حمایت آلمان از این اقدامات را به بیشرمانهترین وجهی روشن میکند. با این حال، بیشتر ایرانیان همچنان در فقر زندگی میکردند. وقتی شاه در سال ۱۹۷۹ سرنگون شد، مردم نهتنها به دلیل فقر بلکه به دلیل غربگرایی کشور نیز قیام کردند؛ موضوعی که بسیاری از ایرانیان مذهبی را آزرده میکرد. از آن زمان، ایران یکی از دشمنان اصلی آمریکا شده است.
حتی در میان متحدان نیز آمریکاییها کاملاً غیرقابلاعتماد و خیانتکار هستند. برای مثال، صدام حسین که در سال ۱۹۸۰ توسط آمریکا تقویت شد، از وامها و تسلیحات برای جنگ با ایران بهرهمند شد، اما زمانی که دیگر برای آمریکا مفید نبود، از قدرت کنار گذاشته شد.
اما نفرتانگیزترین اتحاد آمریکا، اتحاد با اسرائیل است. از زمان تأسیس دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸ _بر خلاف قطعنامه ۱۸۱ سازمان ملل در سال ۱۹۴۷ که راهحل دو دولتی را پیشنهاد میکرد_ آمریکا با وجود جنگهای غیرقانونی، اخراجها، کشتارها و اقدامات نسلکشی از اسرائیل حمایت کرده است کشتار فلسطینیان برای افکار عمومی جهانی حتی در دوران ۱۹۴۸ تا ۲۰۲۳ نیز «پنهان» نبوده است، با این حال، این وضعیت دستکم از اکتبر ۲۰۲۳ به بعد برای هیچکس قابل چشمپوشی نبوده و با همدستی فعال آمریکا ادامه یافته است.
اینکه در رسانههای غربی، این «نسلکشی» _که از جنایات نازیها نیز چیزی کم ندارد_ بهچشم نمیخورد، نشانهای است از اینکه صهیونیستها از طریق پرداخت پول یا باجگیری، کنترل کاملی بر مطبوعات از جمله مطبوعات سوئیس دارند.
من نمیتوانم تصور کنم که این موضوع در میانمدت و بلندمدت پیامدهای ویرانگری برای آمریکا و کل رسانههای غربی نداشته باشد. در هر صورت، وبلاگ ما از پیش اطلاعاتی دریافت کرده است مبنی بر اینکه یک هفتهنامهٔ سوئیسی بهطور مستقیم از نهادهای دولتی اسرائیل دستور میگیرد و با اطاعت کامل در حال ترویج «نسلکشی» و پروژهٔ «اسرائیل بزرگ» است. نفرت من از این وضعیت حد و مرزی ندارد و ما بهزودی بهطور مفصل دربارهٔ آن گزارش خواهیم داد.
با وجود تمام تلاشهای ایالات متحده از جمله بیتوجهی کامل به منافع مردم خود، اتحاد با روانپریشان نسلکش در اسرائیل، کشتار میلیونها غیرنظامی در سراسر جهان، و وضعیت دائمی جنگ، چشمانداز حفظ جایگاه هژمونیک آن چندان خوب به نظر نمیرسد.
به نظر میرسد آمریکا یک اشتباه راهبردی بزرگ مرتکب شده است. آمریکاییها عملاً در جنگ با ایران شکست خوردهاند، زیرا ایالات متحده قادر نیست ایران را بهطور پایدار صرفاً از طریق حملات هوایی تضعیف کند، چه رسد به اینکه آن را به زانو درآورد. غرور، تکبر و سادهلوحی، همراه با این باور که تضمینهای اسرائیل مبنی بر امکان شکست آسان ایران درست است، باعث شد هشدارهای درون پنتاگون که تواناییهای ایران را واقعبینانهتر ارزیابی میکردند نادیده گرفته شوند.
پروفسور مرشایمر میگوید: رئیس ستاد مشترک ارتش، ژنرال دن کین، ترامپ را از این ماجراجویی برحذر داشته بود؛ اما ترامپ از بنیامین نتانیاهو و پیت هگست پیروی کرد، در حالی که هیچکدام آموزش نظامی مفیدی ندارند. او ادامه میدهد: تاکنون هیچ جنگی صرفاً از طریق حمله هوایی پیروز نشده است و این بار نیز استثنا نیست.
محاصرهی آمریکا نه پایدار است و نه مؤثر، و با توجه به گسترهی وسیعِ منطقهای که باید کنترل شود و این واقعیت که کشتیهای آمریکایی عملاً در آن گم میشوند، نمیتواند چنین باشد. به گفتهٔ لازی جانسون، دهها کشتی ایرانی با وجود این محاصره موفق به عبور شدهاند. علاوه بر این، آمریکا با این اقدام به متحدان خود نیز آسیب میزند. از سوی دیگر، کنترل بلندمدت این تنگه توسط ایران هم از نظر نظامی و هم تا حد زیادی از نظر حقوقی نسبتاً قابل اجرا به نظر میرسد. این نتیجهای طعنهآمیز برای این جنگ است، با توجه به اینکه تنگه هرمز تا پیش از این درگیری آمریکا-ایران بهطور آزاد و عمومی برای همه قابل دسترسی بود.
در نوار غزه، کرانهی باختری یا لبنان هیچ آتشبسی برقرار نشده است. از نظر آنها، نیازی به چنین کاری هم وجود ندارد. همانطور که در آگوست ۲۰۲۵، اسموتریچ اعلام کرد:
«حقوق بینالملل شامل یهودیان نمیشود و این همان تفاوت میان قوم برگزیده و دیگران است.»
بنابراین هیچ آتشبسی در کار نیست. جنگ همچنان ادامه دارد؛ تنها سلاحهای ایرانی و آمریکایی در حال حاضر خاموش هستند.
نتیجهگیری
ایالات متحده که از سال ۱۹۴۵ بهطور قاطع زمام هژمونی را در دست داشته است، خود را در موقعیتی میبیند که دیگر قادر نیست تفسیر خود از این جایگاه هژمونیک _تفسیری که بر هیچ مأموریت یا مشروعیتی استوار نیست_ را بهصورت مسالمتآمیز و از طریق رقابت منصفانه با سایر جهان حفظ کند. نمایندهی کنونی این هژمون که با وعدهٔ صلح به قدرت رسید، اکنون از ابزارهایی استفاده میکند که تا همین اواخر غیرقابلقبول و حتی نفرتانگیز تلقی میشدند و همچنان نیز باید چنین باشند.
بنابراین به نظر میرسد «دولت پنهان» فرد مناسبی را در زمان مناسب بر تخت قدرت در واشنگتن نشانده است؛ فردی که ذهنش چنان تحت سلطهٔ خودشیفتگی بیمارگونه قرار دارد که توانایی بازبینی در خود را از دست داده است. این روند با باجگیری از رقبا (چین) و متحدان (اروپا) از طریق تعرفههایی آغاز شد که هدفشان جبران عدم رقابتپذیری آمریکا بود؛ سپس تلاش شد یک کشور کامل (گرینلند) از اروپا تحت فشار و اجبار گرفته شود. در ادامه، رئیسجمهور ونزوئلا، مادورو، ربوده شد تا به بزرگترین ذخایر نفت اثباتشدهی جهان دسترسی حاصل شود؛ و در نهایت، همکاری با افراطیون تلآویو برای حمله به یک تمدن شکل گرفت؛ تمدنی که در مدتزمانی طولانیتر از عمر خودِ ایالات متحده به هیچ کشور دیگری حمله نکرده است.
اگر این اقدامات به نتیجه برسد، کتابهای تاریخ آینده _که همانطور که میدانیم توسط فاتحان نوشته میشوند_ ممکن است با تساهل با آن برخورد کنند، هرچند این اعمال تفاوتی با اقدامات نازیها نداشته باشند. مانند همیشه در تاریخ جهان، طرفهایی که مستقیماً درگیر نیستند، نظارهگر وقایع وحشیانه هستند و سپس، هنگامی که پیروزی قابل پیشبینی شود، به سمت طرف پیروز متمایل میشوند. این موضوع اکنون در کشورهای حاشیهی خلیج فارس نیز دیده میشود، که فرصتطلبی رمزِ موفقیتشان بوده است.
صدراعظم بیثبات آلمان، مرتس، که در ابتدا از جنگ علیه ایران حمایت میکرد، اکنون از اشتباهات راهبردی آمریکا و ضرورت صلح با روسیه حتی در صورت واگذاری سرزمین توسط اوکراین سخن میگوید. او احساس میکند باد در حال تغییر است و به همراه آن، پرچم این صدراعظم فرصتطلب نیز تغییر جهت میدهد.
چین، همراه با متحدش روسیه _هدف نهایی ایالات متحده_ با رویکرد محتاطانهی خود نشان میدهد که قصد ندارد ایران را رها کند. بر اساس اطلاعات موجود، نمیتوانم با قطعیت تأیید کنم که حمایت چین و روسیه شامل ارسال تسلیحات و اطلاعات ماهوارهای نظامی نیز میشود، اما به نظر میرسد چنین باشد. از آنجا که من هر دو کشور روسیه و چین را متحدان وفادار ایران میدانم و با توجه به اهمیت حیاتی ایران برای هر دو، فرض میکنم این دو امپراتوری بزرگ بهطور مستمر از ایران حمایت خواهند کرد؛ موضوعی که در نهایت احتمال درگیری مستقیم نظامی میان چین و روسیه از یک سو و آمریکا از سوی دیگر را منتفی نمیکند.
به نظر میرسد چین و روسیه معتقدند ایران میتواند بهتنهایی در این درگیری پیروز شود تا از وقوع یک رویارویی مستقیم با آمریکا جلوگیری شود. آمریکا با درخواست آتشبس ظاهراً در حال خرید زمان است تا تجهیزات نظامی بیشتری به خاورمیانه منتقل کند؛ امری که طبق دادههای فلایترادار، بهصورت شبانهروزی در حال انجام است.
بنابراین با ایرانی مواجه هستیم که به خود اطمینان دارد و دلیلی نمیبیند در جریان مذاکرات از خواستههای طرح ۱۰بندی خود عقبنشینی کند؛ طرحی که ترامپ در ابتدا با دیدی مثبت به آن نگاه میکرد. از سوی دیگر، آمریکایی قرار دارد که ممکن است خود را ناچار ببیند به جهان نشان دهد همچنان قدرت برتر است؛ و در کنار آن، چین و روسیهای که به نظر میرسد در هر شرایطی مصمماند ایران را رها نکنند.
این وضعیت واقعاً یک گره کور است که احتمال انفجار آن بسیار بیشتر از باز شدنش با مهارتهای دیپلماتیک به نظر میرسد. به نظر میرسد «جنگ بدون صلح» دستور کار روز باشد.
منبع:
https://forumgeopolitica.com/article/war-without-peace-the-us-strategy-has-little-to-do-with-trump
صدای ماهی سیاه BLACKFISHVOICE