
“خامنهایِ پینوشه، ایران، شیلی نمیشه”، تا بیست سال پیش یکی از شعارهای محوری در اعتراضات بود. این شعار را چپها نساخته بودند. اولینبار در ۱۳۷۸ در جریان وقایع سال کوی دانشگاه تهران از سوی دانشجویان لیبرال سر داده شد. سبعیتِ پینوشه او را نزدِ چپ و راست، به فیگورِ استبداد مطلقه تبدیل کرده بود؛ مستبدی که با برنامهریزی و هدایتِ آمریکا علیه یک دولت دموکراتیک کودتا کرده و حاکمیتِ وحشت را در شیلی برپا ساخته بود. جامعهی مدنیِ نوپایِ ایران، به رهبر جمهوری اسلامی هشدار میداد که گرچه استبداد او را شبیه به خودکامگی پینوشه درک میکند اما اجازه نخواهد داد که چنان وحشتی حکمفرما شود و ایران به شیلیِ عصر پینوشه تبدیل گردد.
حالا به نقطهای رسیدهایم که روشنفکرانِ لیبرالِ همان جامعه، پینوشه را بهعنوان قهرمان میستایند و از کودتا و جنگ برای تبدیل شدنِ ایران به شیلی، عادیسازی میکنند.
لجاجتِ حاکمیت در عدم انعطاف نسبت به خواستهای برحق جامعه از جمله حقِ تشکلهای مدنی و اتحادیههای کارگری و در عوض سرکوب و امنیتیسازیِ تمام سطوحِ مطالبهگری اجتماعی همراه با اجرایِ سیاستهای اقتصادیِ مشابه با عصر پینوشه، در عمل زمینِ فرهنگ را به باتلاقی مساعد برای بذرافشانیِ ایدئولوژی براندازی تبدیل کرد تا امروز میوهی جهل به ثمر بنشیند؛ جاییکه نهادِ استبداد از سوی جامعه بهرسمیت شناخته میشود و سقفِ مطالبات، بازسازیِ فرمِ این نهاد میشود. حالا قاطبهی آن جمعیتی که نسبت به شیلیسازیِ ایران هشدار میداد، از لیبیسازی ایران را نیز نمیهراسد.
نمیتوان و نباید به تودههای جان بهلبرسیده بابت کیفیتِ شعارهای امروزشان حمله کرد و توقعِ بیجا داشت. شعارها هرچه بیمحتواتر میشوند، هم از خشم و استیصالِ بیشتری خبر میدهند، هم از غیابِ نزدیک به مطلقِ نیروهایِ سیاسیِ میانجی با مقبولیتِ عام که در داخل کشور توانِ آموزش و بسیج سیاسی داشته باشند. گسل طبقاتی در حادترین و
خشمِ سیاسی در بالاترین سطح قرار دارد، از “دولتِ” تصمیمگیر و پاسخگو، فقط شبحی دیده میشود که بههنگام بروز اعتراض باتوم و تفنگ در دست، مرئی میشود و بمبارانِ رسانههای وابسته به کشورخواران، شبانهروزی استمرار دارد: حاصلِ جمعِ اینها، همین است که میبینیم. در وضعیتی از ایندست، موعودگراییِ سیاسی شانه به شانهی گفتارهایِ موعودگرایانهی صوفیانه پیش میروند تا سرانجام به درهم حلول کنند و یکی شوند. آنها که از آحاد جان بهلبرسیدگان، درخواست کنشها و شعارهای مترقی دارند، شاید متوجه نیستند که شرایطِ مادی، اذهان عموم را میسازد.
در سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد، یأس و سرخوردگی چنان عمیق بود و نومیدی از گشایش روزنهای برای تغییرات سیاسی، چنان ژرف، که اخوان ثالث نوشت: نادری پیدا نخواهد شد امید/کاشکی اسکندری پیدا شود.
اکنونِ ایران، بهمراتب هولناکتر از اکنونِ اخوان، تیرهتر است؛ وضعیتِ اکنونِ “شکستگان سالهای سیاه”، تراژدیست و تراژدی با شعار به حماسه تبدیل نمیشود. تراژدی، خون جوانانِ تهیدستِ فقرزدهترین شهرهای ایران است که بهزمین ریخته میشود در حالیکه محکوم شدهاند به “انتخابِ مرجح”؛ دور باطل میانِ بد، بدتر و خیلی بد.
در وضعیتی از ایندست، لازم است که حرف زد از آنچه این تراژدی را ساخت و آنچه که ممکن است روزنهای برای خروج از وضعیتِ تراژیک باشد و این به حماسیسازیهایِ غیرِ مسئولانه ارجحیت دارد. میتوان و باید که هم در کنارِ ستمدیدگان و غارتشدگان ایستاد و هم در مقابلِ جهلپروران؛ همانها که از تحریمهای اقتصادی، برونسپاری خدمات عمومی و نوشتن انشای اقتصادی از روی دستِ صندوق بینالمللی پول دفاع میکنند و همزمان برای سفرههای خالی مردم مرثیه میسرایند. همانها که با تنگنظری و از بغض روشنفکران، زمین فرهنگ و آموزش را بایر میکنند ولی افکار عمومی را بهسمتِ ایراناینترنشنال سوق میدهند، همانها که اینترنت را فیلتر میکنند و ضمن کاسبی از فروش فیلترشکن، مخاطب را بهسمتِ ایلان ماسک و اوانجلیستها هُل میدهند، همانها که مدعی لیبرالیسم و آزادی نوع بشر هستند ولی از بهقدرت رسیدن فرزندانِ دیکتاتورهای فراری حمایت میکنند، همانها که تحریمهای اقتصادی را برکت میدانند ولی خود در پنتهاوسهای هزار میلیاردی زندگی میکنند، همانها که از مقاومت علیه استکبار سخن میگویند ولی دانشگاه و بهداشت و درمان و آموزش به استکباریترین وجهی کالایی و از دسترسِ زحمتکشان دور میکنند، همانها که در فردای حملهی اسرائیل به ایران، علیه زنان این کشور تجمع برپا میکنند و دغدغهشان ازدیاد کافهها در تهران است، همانها که کرد و بلوچ و عرب را در فقر مطلق نگاه میدارند و در زمان حمله نظامی میگویند “ای ایران بخوان”، همانها که خود را خالصترینِ ملیگرایان مینامند ولی حملهی نظامی به کشورشان را به “امکان گذار دموکراتیک” ترجمه میکنند، همانها که از قم تا واشینگتن، علیه اتحاد کارگران و مزدبگیران سخنرانی میکنند و نظام اقتصادی تا بنِ دندان ضد کارگری ایران را نظام اقتصادی سوسیالیستی تعبیر میکنند، همانها که کتاب و فکر و نقد را به فحش تقلیل دادهاند و درندگی و دریدگیِ سیاسی را به فضیلت تبدیل کردهاند، همانها که از اموال عمومی ملت ایران میخورند، پروار میشوند و وقتیکه با چمدان دلار به اروپا میرسند، اپوزیسیون میشوند، همانها که اینها را پروار میکنند تا سلبریتیهای سیاسی مثل قارچ رشد کنند و انسانهای نستوه و شریف و متعهد به جامعه و فرهنگ را خانهنشین و آواره میکنند، همانها که مبارزهی سیاسی را به خدمت از تبهکارترین اتاق فکرهای امپریالیستی تبدیل کردهاند و از رهگذرِ فلاکتِ روزافزونِ مردم و دلالی بمباران، نان میخورند، همانها که برای کودکانِ کارگر و کودکانِ بهخاک افتاده توسط نیروهای سرکوبِ داخلی اشک تمساح میریزند ولی برای نسلکشی هلهله میکنند و مازادِ فعالیتهای همهی اینها باهم، بیمعنا کردنِ آزادی، برابری و انقلاب انجامیده و امروز حتی دفاع از “انسانیت” دشوار مینماید. امروز، آن بزنگاهیست که جدا کردنِ مبارزهی اقتصادی از مبارزهی سیاسی و فرهنگی، بالاترین خیانت است و جامعهی ایران به جبههای علیه غارتگرانِ اقتصادی و مروجانِ جهل نیاز دارد. این جبهه باید جسارتِ ترسیمِ راهبرد و نقشهی راه را داشته باشد و از کلیگوییهای چهلساله دست بردارد. آنها که از تکرار این کلیگوییها خسته نشده و از افقهای هولناکِ پیشِ روی وضعیت تراژیک نترسیدهاند، یا به درجاتِ مختلف دستاندرکاران همین وضعیت هستند و یا نشئهی انتزاع.
صدای ماهی سیاه BLACKFISHVOICE