
مقدمهی صدای ماهی سیاه:
هنگامیکه دولت دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۵ عملاً فعالیتهای «آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده» (USAID) را متوقف و بودجه آن را منجمد کرد، تحلیلگران و استراتژیستهای _عمدتا_ نزدیک به حزب دموکرات، این اقدام «خودزنی استراتژیک» تلقی کردند. جالب اینجا بود که همزمان داد و فغان مجموعهای از «اکتیویست»های آنتیترامپ در جایجای جهان بلند شد و قطع این بودجهها را چیزی در حدِ ترورِ آزادی بیان و حقوق بشر توصیف کردند. کافی بود در شبکههای اجتماعی، به حسابهای ردیفی طولانی از ژورنالیستها، مدافعین حقوق بشر، مدافعین حقوق زنان، فعالین حقوق کودکان و حتی مدافعان حقوق کارگران نگاه کنید که چطور با اعتراض به قطع این بودجهها، خود را بهعنوان چهرههای ضد فاشیست معرفی و مبارزانِ نستوهِ فقرا و محرومانِ جنوب جهانی معرفی میکردند.
آنچه «جالب بود»؟ همین همصداییِ اکتیویستهای فاندمحور با استراتژییستهای آمریکایی که نگران فشل شدنِ پروژههای دیرینهی «نفوذ» بودند.
«آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده»، به عنوان بازوی عمرانی و بشردوستانه آمریکا، با سرمایهگذاری در سلامت، آموزش، دموکراسی و زیرساختها، حسن نیت ایجاد کرده و متحدانی برای آمریکا میسازد. این آژانس، در قالب اقدامات خیرخواهانه از جمله سرمایهگذاری در پروژههای جلوگیری از مرگ و میر کودکان و مبارزه با جلوگیری از رشد ویروس اچآیوی و یا مشارکت در برنامههای واکسیناسیون، در کاهش مرگ میلیونها انسان مشارکت داشته است. اما هر مشارکت این آژانس، با تلاش برای همراستا کردن سیاستگذاریهای کلان با منافع ژئوپولیتیکی آمریکا پیوند داشته است. سرمایهگذاریهای کلانِ بنیاد ملی دموکراسی (NED) )که «سازمان سیا در سایه» توصیف میشود) و «آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده»، در حوزههای رسانه و مداخلهگری اجتماعی، مدخلهای فرهنگی و سیاسیِ نفوذِ سیاستگذاریهای آمریکا برای رسیدن به اهداف ژئوپلیتیکی بودهاند. سرویس بشردوستانه بیبیسی (BBC Media Action)، مرکز مطالعات برومند و ایرانوایر از جمله رسانهها و موسساتی فارسیزبان هستند که علاوه بر از صدهامیلیون میلیون دلار بودجهی این آژانس برای تاثیرگذاری بر افکار عمومی ایرانیان در راستای سیاستهای آمریکا استفاده کردهاند.
«محمد الطاف آفریدی» که خود پیشتر یکی از کارکنان «آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده» در پاکستان بوده است، در این یادداشت کوتاه نشان میدهد که چگونه انجیاوهای وابسته یا متأثر از این آژانس، بهنام «توانمندسازی جامعهی مدنی» نهتنها خود به بخشی از ساز و کار بازتولید فساد تبدیل شدهاند بلکه همچنین بهعنوان ابزارهای نرمِ سرکوبِ نهادهای واقعی جامهی مدنی عمل کرده و مانع از سازمانیابی و سازماندهی انقلابی طبقهی کارگر میشوند.
«۲۵ سال مجری برنامههای کمکرسانی بودم؛ تا اینکه تعمیر ماشینم در بازارِ اسلامآباد به من فهماند چرا این برنامهها کار نمیکنند.»
روزی گرم و شرجی در ماه اوت؛ در بازاری در اسلامآباد، نه چندان دور از دفتر راحت و مجهزم با تهویه مطبوع در سفارت آمریکا، منتظر بودم تا مکانیک، ماشینم را تعمیر کند. با وجود گرما، بازار بهشکلی غیرعادی پرجنبوجوش بود. از شاگردِ مکانیک پرسیدم چه خبر است. گفت: «امروز در حال انتخابِ انجمنمان را انتخاب میکنیم». غرور در صدایاش به وضوح تشخیص داده میشد. کنجکاو شدم، راه افتادم و گوش دادم.
هر جمع کوچکی غرق بحثهای پرشوری بود: مشکلاتی که کاسبها با آن روبهرو بودند، بیتفاوتی دولت نسبت به نیازهایشان و تهدیدِ تخلیه اجباری؛ مقامها میخواستند مکانیکهای «کثیف» را از مرکز شهر به حاشیه منتقل کنند. فضا، پوسترها، بنرها و شدتِ بحثها، بهراحتی میتوانست خیلی از انتخاباتهای ملی را به یک شوخی تبدیل کند. مدام با خودم فکر میکردم: این یعنی جامعهی مدنیِ واقعی و ریشهدار در واقعیت.
در طی ۲۵ سال فعالیت در حوزهی توسعه و مدیریت، میلیونها دلار بودجه برای جامعهی مدنی، حتی یکبار هم ندیدم که یک نهاد کمککننده از سازمانی شبیه این حمایت مالی کند. همین شکاف میان چیزی که ما تأمین مالی میکردیم و چیزی که واقعاً در جامعه وجود داشت، تمام آنچه را که در رابطه با کمکهای بینالمللی با جامعهٔ مدنی در مسیری اشتباه پیش برده است، توضیح میدهد.
حالا که «آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده» (USAID) در حال برچیدهشدن است و کل مدل کمکهای توسعهای غرب زیر ذرهبین رفته، این پرسش از همیشه فوریتر شده است.
ما یک جهانِ موازی از سازمانهای غیردولتیِ حرفهای ساختیم؛ سازمانهایی که در برابر اهداکنندگان خود در واشنگتن یا لندن پاسخگو بودند، اما در برابر مردمِ روی زمین واقعیت، خیر.
جامعهی مدنی خلأ میان دولت و بازار را پُر میکند: جایی است که انسانهایی با منافع و دغدغههای مشترک گرد هم میآیند تا کارهایی را انجام دهند که نه دولت انجام میدهد و نه بازار. ذاتِ آن، خودجوش، مبتنی بر عضویت و پاسخگو به اعضای خودش است.
اما جامعهی مدنیِ واقعی یک چیز را نداشت؛ همان چیزی که اهداکنندگان بیش از هر چیزی ارج مینهادند: تواناییِ نوشتن یک پروپوزال به انگلیسیِ روان.
انجمنِ مغازهدارانی که من دیدم دقیقاً همین بود: مردمی که منابعشان را روی هم میگذاشتند تا رهبران خود را انتخاب کنند و مشکلاتی را حل کنند که نه دولت حاضر بود حل کند و نه بازار قادر به حلش بود.
پاکستان با جامعهی مدنیِ نسبتاً ضعیفی متولد شد؛ جامعهای زیر سلطهی یک ارتش قدرتمند و یک بوروکراسیِ کارآمدِ دولتی که هر دو میراثِ گذشتهٔ استعماری بودند.
مستعمرهها بر پایهی جمعیتِ سازمانیافته اداره نمیشوند. با این حال، جوامع همیشه راهی برای سازماندهیِ خود پیدا میکنند. انجمنهای بازار، شبکههای خیریهی مذهبی، اتحادیههای حرفهای و شوراهای محلیِ محلهها، همهی اینها در سراسر پاکستان وجود دارند؛ با سرمایهٔ خودشان اداره میشوند و واقعاً نمایندهی کسانی هستند که به آنها خدمت میکنند.
بهنوعی، اهداکنندگان هیچوقت این گروهها را پیدا نکردند. یا دقیقتر بگوییم، نگاهشان از روی آنها رد شد. در عوض، آنچه با سخاوت فراوان تأمین مالی میشد، گروههایی بودند که اساساً برای جذب پولِ اهداکنندگان شکل گرفته بودند. ضربالاجلهای فشرده، فشار برای خرجکرد سریع بودجه و نظامِ تأمین مالیِ مبتنی بر پروپوزال، در نهایت اکوسیستمی کامل از سازمانهای غیردولتیِ حرفهای ساخت که بیشتر به پیمانکار شباهت داشتند تا جامعهی مدنی.
این سازمانها تعهد عمیقی به هیچ آرمان مشخصی نداشتند و نه در برابر اعضای خود، بلکه در قبالِ تأمینکنندگان مالیشان پاسخگو بودند. سازمانی که یک سال روی توانمندسازی زنان کار میکرد، سال بعد ناگهان به امدادرسانیِ بحران روی میآورد آنهم نه از سر تخصص یا علاقه، بلکه فقط برای اینکه پول آنجا بود. جامعهی مدنیِ واقعی بهندرت وارد میدان دیدِ اهداکنندگان میشد، چون تنها چیزی را که آنها ارزش میگذاشتند نداشت: توانایی نوشتن پروپوزالی به انگلیسیِ روان.
شکافِ پاسخگویی این وضعیت را بدتر هم میکرد. در تجربهی من، اهداکنندگان، هزینههای دولت را با دقتی شبهجنایی بررسی میکردند؛ هر رسید، هر خرید، هر ردیف بودجه. اما در قبال تشکلهای غیر دولتی(NGO) همواره آسانگیرتر بودند؛ با وجود شواهد فراوانی که نشان میداد همان مشکلاتی که در دولت از آن میترسیدند اعم از فساد، سوءاستفاده از منابع و نفوذ سیاسی، در بخش تشکلهای غیر دولتی هم وجود دارد. این آسانگیری تا حدی ریشهی ایدئولوژیک داشت: جامعهی مدنی ذاتاً «اخلاقیتر» از دولت تصور میشد و بخشی هم عملی بود: اگر این تشکلها را با همان استانداردها ارزیابی میکردند، ماشینِ توزیعِ پولی که همه به آن وابسته بودند مختل میشد.
بُعد دیگری هم هست که بهندرت دربارهاش صحبت میشود. وقتی مقامهای ارشد از واشنگتن یا لندن به پاکستان سفر میکردند، دیدار با «نمایندگان جامعهٔ مدنی» توسط کارکنان سفارت و «آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده» (USAID) هماهنگ میشد — از جمله، برای سالهای طولانی، توسط خودِ من. و ما تقریباً همیشه همان تشکلهای خوشبیان، انگلیسیدان و متصل به شبکههای بینالمللی را دعوت میکردیم؛ کسانی که خوب بلد بودند برای مخاطب خارجی، نقشِ «جامعهی مدنی» را اجرا کنند.
ما به شوخی به آنها میگفتیم: «مظنونان همیشگی». حضور آنها تقریباً هیچ خطری نداشت که حقیقتهای ناراحتکننده به گوش مقامهای بازدیدکننده برسد. اما با اعضای واقعیِ جامعهی مدنی، کنترل روایت دشوار است و صراحتِ بیپرده و برنامهریزینشدهشان میتوانست هم برای اهداکنندگان و هم برای کارکنان سفارت دردسرساز شود.
انجمنِ مغازهدارانی که من دیده بودم، هیچ جایی در این گفتوگوها نداشت. آنها زبان و واژگانِ نهادیِ لازم را برای شنیدهشدن در اختیار نداشتند.
صدای ماهی سیاه BLACKFISHVOICE