این متن، صرفا بیانِ اضطرابها و ترسهای مهیب است و امیدیِ نحیف که مانع از فروپاشیِ توانِ مشاهده و تحلیل وضعیت میشود. بنابراین ادعای رهنمود دادن و “موضعگیری” در کار نیست؛ موضعگیری کارویژهی سازمانها و تشکلهاست نه یک رسانهی کوچکِ غیرِ تشکیلاتی. امیدِ دیگر نیز این است که بهجای تکفیر و اتهامزنی، متن را صرفا فرصتی برای گفتگو بدانید.

با اعمالِ حادترین شرایط جنگی در سراسر کشور، امکان “حکومت کردن” ناممکن است چراکه مجموعهای وسیع و متنوع از ابربحرانهای اقتصادی، نظامی، زیستمحیطی و بینالمللی، مردم را محاصره کردهند و نظام از پاسخگویی بهتمامی آنها ناتوان است؛ عجالتا قطع اینترنت و به رگبار بستنِ معترضان، تنها “واکنش” است. واکنشی که صرفا نظیر پاشیدنِ دست و دلبازانهی گلاب بر پیکرهای نیمهمرده که از آن پیشاپیش بوی جسد گرفته است.
تا اینجای کار احتمالِ وارد کردنِ فشار بر خامنهای برای پذیرش شروط آمریکا و دست بالا گرفتنِ خطِ پرو-غرب جمهوری اسلامی در مسیرِ سازش آمریکا بیش از سایر احتمالات است.
حمایتِ آمریکا از وارد کردنِ رهبری از خارج، بهمعنایِ حضور نظامی بلندمدت نیروهای نظامی آمریکاست که نافیِ “دکترینِ نوینِ دونرو” و ایدئولوژی “اول آمریکا”ست. ترامپ و حلقهی ترامپیستها نیز که در حال چشیدنِ طعمِ شیرینِ ربایش مادورو، بالا کشیدن نفت و رمزارزها و منابع ونزوئلا، بدون یک لشکرکشی کلاسیک، کشته شدن سربازان آمریکایی و بیتفاوتی بینالمللی هستند، علیرغم تهدیداتِ مبنی بر مداخلهی آمریکا در صورت کشتنِ معترضان توسط جمهوری اسلامی، کلِ خونهای ریختهشده را بیش از اهرمی برای تسلیمِ هستهی سخت قدرت در تن دادن به شروط خود نمیبینند و منتظر دریافتِ علامتی از داخل ایران برای مذاکره نشستهاند.
حتی در صورتِ حملهی نظامیِ مستقیمِ ایالات متحده با هدفِ ترورهای هدفمندِ موفق در حذفِ هستهی سختِ قدرتِ جمهوری اسلامی نیز همین پروغربها از درونِ نظام سیاسی، جایگزین خواهند شد؛ تاریخِ پروژهی انتقال رهبرانِ اپوزیسیونِ خارج از کشور به کشورهای تحت حملهی آمریکا بهپایان رسیده است و آنها پوزیسیونِ تابعِ تصمیمات ایالات متحده را کمهزینهترین شکلِ تغییر حکومتها در راستایِ تحقق منافعِ استراتژیکِ خود میدانند. تجربهی حمله و رهبرسازی در افغانستان، دو دهه اشغال و در نهایت تحویل آن به طالبان، حمله به عراق، انتقال رهبر از آمریکا و تسلیمِ آن به ائتلافِ شیعیانِ نزدیک به جمهوری اسلامی و در نهایت ولادتِ خلافت اسلامی عراق و شام، برای آمریکا نه بهمعنای سلطهی امپریالیستی بلکه بهمعنای اتلاف تریلیونها میلیارد دلار برای هیچ است.
برگِ پهلوی تنها زمانی از طرفِ آمریکا، روی میز قرار خواهد گرفت که به اتفاقِ اسرائیل از تسلیمِ قدرتِ مستقر یا جابجائی آرامِ قدرت از طریق مداخلهی نظامیِ محدود ناامید شوند و فروپاشی جغرافیایی، در دستور را کار قرار دهند؛ گماشتنِ پهلوی در تهران (با فرضِ اینکه بورژوازی حاکم او را عنصری لازم برای مقطع گذار و سپس، خانهنشین کردناش تشخیص بدهد و با این فرض که او اصلا جربزهی بازگشت به ایران را داشته باشد) آغاز یک جنگِ داخلیِ طولانیمدت با مشارکت تمامی دولتهای ذینفع و کشورسازی در جغرافیای ایران خواهد بود؛ اسرائیل بهطور همزمان پروژههای حمایت از پهلوی و تجهیز و آمادهسازیِ گروههایِ مرتجعِ مسلح در چندین کشور همسایه را تعقیب نمیکند که “ایرانِ آباد و مقتدر” ایجاد شود؛ خاصه اینکه بهخوبی از عدمِ تبعیتِ این گروهها از پهلوی آگاه است و اصلا بر همین اساس، در حال تدارک یه راهبردِ پایان دادن به کارِ ایران _و نه جمهوری اسلامی_ است. سعودی نیز روی پهلوی سرمایهگذاری نکرد که “ایرانِ دموکراتیک” تأسیس شود؛ احمقانه است که کسانی گمان کنند، یکی از ارتجاعیترین و بستهترین نظامهای سیاسی عالم، پترودلارهای خود را برای تولد و تأسیس دولتی دموکراتیک در غرب آسیا، هزینه کند و متعاقبا هزینه کند تا “فکر تأسیس دموکراسی” به جغرافیای سعودی، نفوذ نکند.
ایرانِ قدرتمند و دموکراتیکِ تهدید وجودی برای هر دوی اینهاست. پهلوی، بهترین گزینه برای پایان دادن هم به فکرِ تأسیس دموکراسی در ایران است و هم ایدئالترین امکان، برای اتمامِ حجتِ قطعی با ملیتهای ساکن این جغرافیا مبنی بر اینکه هرگز تحت لوایِ یک دولتِ فارسِ مرکزگرا، به حقوقِ پایهای خود نخواهید رسید و یکبار برای همیشه باید صراحتا خواستارِ جدایی و استقلال کامل باشید. بنابراین پهلوی، کاتالیزورِ فروپاشیِ جغرافیای سیاسی ایران و تسلطِ اراذلِ منطقهای و بینالمللی بر خردهواحدهای ملیِ مطیع و دستنشانده است؛ واحدهایی که زیر پرچمِ اسرائیل و آمریکا میتوانند خود را خودمختار و مستقل بنامند و در نزاعی دائمی بر سر حدود و ثغورِ مرزی با همسایگانِ نوظهور و قدرتهای از پیش موجودِ منطقهای بهسر برند؛ چرخهی ابدیِ جنگ و همسایهکشی مانند داغ بر ناصیهی منطقه مینشیند تا آرمانِ مبارزهی طبقاتی متلاشی شود و آنتاگونیسمهای مرزی و مذهبی تثبیت شود. چنانکه بعد از پیروزی انقلاب ۵۷، با دادنِ چراغ سبز به اسلامگرایان برای سرکوب تمامی نیروهای ملی، چپ و سکولار، هم نهاد استبداد در ایران تثبیت شد و هم منطقه وارد نزاع اسلام شیعی/وهابی شد: برندهی نهایی اسرائیل بهعنوان دژ نظامی آمریکا در منطقه.
با خباثت و لجاجتِ حاکمانِ جمهوری اسلامی و الیگارشیهای حاکم بر جان و نانِ مردم، بسیار دشوار است. لاجرم، بهجز همین الیگارشیها و سرمایهدارانِ ایران، شرنوشتِ آحاد مردم چنان در هالهای از ابهام فرو رفته است که مشخص نباشد تا پایان همین روز، کودتاچیان داخلی یا جانیان بینالمللی چه خوابی برایشان دیدهاند.
وقتی حقوق بینالملل خوار و خفیف شده، از دموکراسیهای واقعا موجود جز مردهریگی باقی نمانده و اربابانِ جهان بدون تعارف و به صریحترین بیانِ ممکن، هدف از مداخله را تسلطِ مطلق بر منابع طبیعی میدانند، شعارها _هرچه که باشند_ تعیینکنندهی نهایی نیستند.
اجازه بدهید از شرایط کاملا نومید باشیم و امیدوارهها و هیجانات را “امید” ننامیم. هرچند دیرهنگام ولی کماکان میتوان امید داشت به زایشِ یک ارادهی جمعی از بطنِ تباهی که با استفادهی صحیح از فرصتِ موجود، بهجای زندهباد و مردهباد سر دادن، ضمن استمرار مقاومت اجتماعی، قدرتِ جاکم را تسلیم و خود زمام امور را بهدست گیرد. “انقلاب” بهمعنای سرنگونی کلیت ساز و برگِ غارت و برپایی حاکمیتِ غارتشدگان میسّر نمیشود مگر با قطعِ امیدِ مطلق از مداخلهی خارجی و خود-رهبرپندارانِ خارجنشین همراه با عزم و ارادهی تشکیلِ یک جبههی مترقیِ برآمده از تمامی گروههای تحتِ ستم برای گذار از شرایط حاد و افقهای هولناکِ پیشِ رو تا احقاقِ حاکمیت مردم؛ امریکه میتواند با اجتناب از سهمخواهی و گروکشی، مقابله با دیکتاتوری رسانهای در داخل و خارج از کشور برای حقنه کردنِ جریاناتِ ماهیتا ضدِ انقلاب، خواستِ آزادی تمامی زندانیان سیاسی، همگرایی و همفکری روشنفکران و تئوریسینهای مطرودِ سیستم و تشکیل یک دولتِ وحدت ملی پیگیری شود.
امیدی از ایندست هرچند ضعیف و بیرمق لیکن شایستهتر است از ذوب شدن در امواجِ تحمیلیای که طبقه را به مردم و مردم را به جماعت استحاله میکنند یا شاعرانهگیهایِ گعدههای فاقد عاملیت سیاسی.
“آدمیان هستند که تاریخ خود را میسازند ولی نه آنگونه که دلشان میخواهد یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند؛ بلکه در شرایط داده شدهای که میراث گذشته است و خود آنان به طور مستقیم با آن درگیرند. بار سنت همهی نسلهای گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگینی میکند. و حتی هنگامی که این زندگان گویی بر آن میشوند تا وجود خود و چیزها را به نحوی انقلابی دگرگون کنند و چیزی یکسره نو بیافرینند؛ درست در همین دورههای بحران انقلابی است که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد میطلبند. نامهایشان را به عاریت میگیرند و شعارها و لباسهایشان را تا در این ظاهر آراسته و درخور احترام و با این زبان عاریتی؛ بر صحنه جدید تاریخ ظاهر شوند.
[…]
انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم چکامهی خود را از گذشته نمیتواند بگیرد. این چکامه را فقط از آینده میتوان گرفت. این انقلاب تا همهی خرافات گذشته را نروبد و نابود نکند قادر نیست به کار خویش بپردازد. انقلابهای پیشین به یادآوری خاطرههای تاریخی جهان از آن رو نیاز داشتند که محتوای واقعی خویش را برخود بپوشانند. انقلاب قرن نوزدهمی به این گونه یادآوریها نیاز ندارد و باید بگذارد که مردگان سرگرم دفن مردههای خویش باشند تا خود به محتوای خویش بپردازند. در گذشته، مضمون به پای عبارت نمیرسید اکنون عبارت است که گنجایش مضمون را ندارد.
هجدهم برومر لویی بناپارت|کارل مارکس|ترجمه:باقر پرهام
صدای ماهی سیاه
۲۰ دیماه ۱۴۰۴
صدای ماهی سیاه BLACKFISHVOICE